تبليغاتX
... ... ...
Time spent here:
Erorr in Your Internet Explorer !!!
نوای گیتار
کاش میشد عشقو تفسیر کرد
با آغاز  سال ۱۳۸۶ وبلاگ خود را تغییر دادم که نشانی آن :

http://www.samisaberi.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 0:35  توسط سامان  | 

 

 

 

ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من...

وی نام تو روشنگر شام و سحر من...

جز نقش تو نقشی نبود در نظر من...

شب ها منم و عشق تو چشم تر من...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 0:52  توسط سامان  | 

عشق گاهی معجز قلب مریض

رویش سبزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی مشقهای کودکیست

حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی بوی رفتن میدهد

صوت شبنک تو را سر میدهد

عشق گاهی می نشیند روی بام

گاه با صد میل می افتد به دام

عشق  گاهی سر به روی شانه ای

اشک ریز آخر افسانه ای

عشق گاهی یک بغل دلواسی

عطر مستی ساز شبو اطلسی

عشق گاهی هم حکایت میکند

از جدایی ها شکایت میکند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 10:43  توسط سامان  | 

 

 بزرگترين حادثه:تولد........بزرگترين ثروت:جواني...........بزرگترين خاطره:اشنايي..........بزرگترين تجربه:عشق.............بزرگترين ارزو:وصال...............بزرگترين نعمت:خوشبختي.....................بزرگترين غم بي وفايي................بزرگترين درد جدايي................بزرگترين اندوه :مرگ.............بزرگترين بلا :نااميدي

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 20:12  توسط سامان  | 

مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟

لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده

تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 14:36  توسط سامان  | 

 اگه شما دزد بودی اولین چیزی که از من می دزدیی چه بود؟ جواب حتما به من بدیین
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 13:51  توسط سامان  | 

 

 

          

 

 روي قبرم بنويسيد:"مسافر"

     روي قبرم بنويسيد:"مهاجر"

     روي قبرم بنويسيد متولد سال عشق

     روي قبرم بنويسيدهمسفر باد بوده است...همدم دريا بوده   است...

     دوستدار ابر بوده است... عاشق برگ بوده است...

     اگر عاشق بودن گناه است روي قبرم بنويسيد گناهكار بوده است...

     اگر براي عشق ترانه سراييدن شاعريست روي قبرم بنويسيد شاعر بوده است...

     اگر بدست آوردن دل تواناييست بنويسيد ناتوان بوده است...

     اگر معناي عشق فاصله هاست روي قبرم بنويسيد براي نزديك كردن فاصله ها جان داد...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 13:6  توسط سامان  | 

 

خرده های شکسته ی قلبت را کوک خواهم زد

میان قلبت خالی است؟!

خرده های شکسته ی فلبم را

در خالی قلبت

بارها و بارها خواهم دوخت

قلبت با وصله هایی از تکه های قبلم

برای مهرورزی

در سینه ات خواهد تپید

تو کینه را کنار خواهی نهاد

و من

با آسودگی

جشمانم را

برای همیشه

خواهم بست!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 12:35  توسط سامان  | 

 

     

چون غروب خیلی قشنگه

 

تو خود خود غروبی

 

چی بگم قحطی واژه ست

 

هر چی هستی خیلی خوبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 13:1  توسط سامان  | 

  باران

 

همه می گویند که اسیر سراب چشمانت شده ام ...

همه می گویند اسیر تارهای بافته احساست شده ام ...

همه می گویند و باز هم می گویند که قلبم را در سراب گم کرده ام

و روزی مرا در بازار عشقت به قیمت یک لبخند مرا خواهی فروخت

ولی من تنها به چشمان سیاهت نگاه می کنم

تا پاسخ سوالهایم را در نگاهت بیابم

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 14:47  توسط سامان  | 

 

 

 

زیبای من

 

 فرياد را برايت هديه مي آورم سكوتت را به من ببخش.

 

هزاران شادي برايت خواهم آورد غم هايت را به دستانم بسپار.

 

شعله هاي سوزان عشق را از من بگير و تمام سردي درونت را نسار من كن.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 10:32  توسط سامان  | 

 

 

گلها ممكن است پژمرده شوند

                                 THE FLOWER MAY DIE

زندگي ممكن است نابود شود

                                THE LIFE MAY DIE

تو ممكن است مرا فراموش كني

                             YOU MAY FOR GET ME

ولي من هرگز.

                              BUT I NEVER

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 14:17  توسط سامان  | 

سکوت لحظه های غربت مرغ نگاهم را

              گرفتار نگاهی مهربان از جنس فردا کن

 

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد

و آن را با عشق به دل پيوند زد

مي توان بهار را به ديدار برگ هاي

خزان زده برد و براي رازقي هاي

اميد از عطر دوست داشتن

گفت مي خواهم سكوت كنم

و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 23:54  توسط سامان  | 

 

مثل اون موج صبوری که وفاداره به دریا

تومهی مثل حقیقت مهربونی مثل دریا

چه قدرتازه وپاکی مثل یاسای توباغچه

مثل اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه

تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر

مثل اون حرفی که ناگفته میمونه دم اخر

تومثل بارون عشقی روی تنهایی شاعر

توهمون ابی که رسمه بریزن پشت مسافر

مثل برق دوتاچشمی توی یک قاب شکسته

مثل پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته

مثل اون مهمون خوبی که می اد اخرهفته

مثل اون حرفی که ازیاددل وپنجره رفته

مثل پائیزی ولیکن پری ازگل های پونه

مثل اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه

تو مثل چشمه ابی واسه تشنه تو بیابون

مثل یه اشنا توغربت واسه یه عاشق مجنون

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 13:9  توسط سامان  | 

 

 

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 


رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 


اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 


اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 


اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 13:36  توسط سامان  | 

 
hits. JavaScript Source Link Us Page